مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
327
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
هميان نگرفتهام . زريق گفت : به خدا سوگند على مصرى به من سبقت كرده . آنگاه به خانه نظر كرد . نانهاى عيد را با كودك ، ناپديد ديد . درحال ، فرياد وا ولدا بركشيد و كنيزك طپانچه بر سر و سينهء خود زد و گفت : در ميان من و تو حكم از جعفر وزير بايد . كه سبب كشته شدن پسر ، تو بودهاى . زريق به او گفت : پسر را من ضامنم . آنگاه بيرون آمده ، محرمه در گردن افكند و بخانهء احمد دنف روان شد و در بكوفت . نقيب ، در بگشود . زريق بنزد ايشان درآمد . شومان گفت : اى زريق ، از بهر چه آمدهاى ؟ زريق گفت : از على مصرى هميخواهم كه فرزند مرا بازپس دهد و من از هميان درگذشتم . شومان گفت : اى على ، خدا ترا پاداش دهد . چرا ما را آگاه نكردى از اينكه كودك ، پسر زريق است ؟ زريق گفت : مگرچه روى داده ؟ شومان گفت : ما او را كشمش هميخورانديم كه ناگاه گلوگير گشته ، بمرد و او اينست كه كفن كردهايم . آنگاه زريق فرياد وا ولدا برآورد و برخاسته ، كفن بگشود . بزغاله در كفن بديد . گفت : اى على ، مرا شاد كردى . پس از آن پسر او را بياوردند . زريق ، پسر بگرفت و احمد دنف به او گفت : تو هميان آويخته و همواره ميگفتى كه هركس هميان بگيرد ، زرها مزد دست اوست و اكنون آن هميان از آن على مصرى است . زريق گفت : من زرها بعلى مصرى حلال كردم . على مصرى به او گفت : تو اين زرها از بهر كار دختر خواهرت زينب از من قبول كن . زريق زرها قبول كرد . پس شومان گفت : ما زينب را هميخواهيم كه بعلى مصرى تزويج كنيم . آيا قبول ميكنى يا نه ؟ زريق گفت : اگر مهر او را تواند داد ، قبول كردم . شومان گفت : مهر او چيست ؟ زريق گفت : او سوگند ياد كرده كه با او ازدواج نكند مگر كسى كه جامه و زرينههاى قمر ، دختر عذرهء زرگر را از بهر او بياورد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .